تبليغاتX
اي كه مي پرسي نشان عشق چيست ؛ عشق چيزي جز ظهور مهر نيست ....عشق يعني مهر بي چون و چرا ؛ عشق يعني كوشش بي ادعا ....عشق يعني مهر بي اما اگر ؛ عشق يعني رفتن با پاي سر .....عشق يعني دل تپيدن بهر دوست ؛ عشق يعني جان من قربان اوست ....عشق يعني خواندن از چشمان او ؛ حرفهاي دل بدون گفتگو .....عشق يعني عاشق بي زحمتي ؛ عشق يعني بوسه بي شهوتي .....عشق ، يار مهربان زندگي ؛ بادبان و نردبان زندگي .....عشق يعني دشت گلكاري شده ؛ در كويري چشمه اي جاري شده .....يك شقايق در ميان دشت خار ؛ باور امكان با يك گل بهار .....در خزاني برگريز و زرد و سخت ؛ عشق تاب آخرين برگ درخت .....عشق يعني روح را آراستن ؛ بي شمار افتادن و برخاستن عشق يعني زشتي زيبا شده ؛ عشق يعني گنگي گويا شده .....عشق يعني مهرباني در عمل ؛ خلق كيفيت به زنبور عسل .....عشق يعني گل به جاي خار باش ؛ پل به جاي اينهمه ديوار باش .....عشق يعني يك نگاه آشنا ؛ ديدن افتادگان زير پا .....عشق يعني تنگ بي ماهي شده ؛ عشق يعني ماهي راهي شده .....عشق يعني آهويي آرام و رام ؛ عشق صيادي بدون تير و دام .....عشق يعني برگ روي ساقه ها ؛ عشق يعني گل به روي شاخه ها .....عشق يعني از بديها اجتناب ؛ بردن پروانه از لاي كتاب

 

اگر ساحل خموشو صخره آرام...

اگر ساحل خموشو صخره آرام...

و گر کارصدف چشم انتظاری ست .. من و دریا نیاساییم هرگز .. قرار کارما بر بی قراریست

 

قطره    دلش  دریا  می خواست  . خیلی  وقت  بود  که  به  خدا  گقته بود .

هر  بار  خدا می گفت: از  قطره  تا دریا  راهیست  طولانی ،  راهی  از  رنج 

 وعشق  و  صبوری.   هر  قطره  را  لیاقت  دریا  نیست  .

قطره  عبور  کردو  گذشت  . قطره  ایستاد و منجمد  شد   ، روان شد  و راه  افتاد 

قطره  بخار  شد  و  به  اسمان  رفت  و  هر  بار  چیزی  از  رنج  و  عشق  و  صبوری 

اموخت  تا  روزی  که  خدا  گفت  :امروز  روز  توست  ، روز  دریا  شدنت    .

خدا  قطره را  به  دریا  انداخت  و  قطره  طعم  دریا  را  چشید  اما  ...

روزی  قطره  به  خدا گفت :از  دریا  بزرگتر  هم  هست؟

خدا  گفت :اری  هست .

قطره  گفت  پس  من  ان  را  می خواهم  ، بینهایت  را  .

خدا  قطره  را  گرفت  و  در  قلب  ادم  گذاشت  و  گفت : اینجا  بینهایت  است

ادم  عاشق بود  . و  قطره  به  دنبال  کلمه ای  می گشت  تا عشق  را در  ان  بریزد

اما  هیچ  کلمه ای توان  سنگین  عشق  را  نداشت  .

ادم  تمام   عشقش  را  درون  یک  قطره  ریخت   ،قطره  از  قلب  عاشق  عبور  کرد

و  وقتی  از  چشم  عاشق  چکید    ،  خدا  گفت : حالا   تو  بینهایتی  .

چون  عکس  من  در  اشک  عاشق  است 

 

موفق باشید و سربلند

دریا

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 1:19  توسط دریـــــــــــــا  | 
 

سلام

 

خوب و خوش و سلامتین؟

 

 پاشو، دِ پاشو یه تکونی به خودت بده.

 

همینجوری قافله عمر داره روزای زندگیتو زیر پاهای بی تفاوتش له میکنه

 

 و تو هنوز راه نیفتادی چه برسه به اینکه تو خم کوچه گیر کنی.

 

اخم نکن نگو اینم از باب روده درازی وارد شده و توی بحر طویل شعر نصیحت می بافه.

 

یه نگاه به عقب بکن کار مثبتی کردی.فکر مثبتی داشتی که شروع کار مثبتی باشه.

 

همین طوری داری از قله زندگی بالا میری بابا دو سه ده سال که از عمرت گذشت

 

از قله سرازیر میشی!

 

اگه میخوای از خم کوچه بگذری و برسی به صراط مستقیم بدون والضالین

 

باید یه چیزایی تو خودت کشف کنی.نه خیر منظورم از کشف یه چیزای دیگست.

 

اینکه شبا تو خواب خرو پف میکنی رو که مامانتم می تونه کشف کنه.

 

یا اینکه تو گرفتن حقت باید ده تا دیلماج داشته باشی

 

 که دیگه کشف نداره اینها رو به جای کشف و ثبت توی اداره کشفیات ذهنت،

 

باید از بین ببریشون.

 

این کارمند بدبین ذهنتو اخراج کن که صبح به صبح گزارش کشف بدبختیا

 

 رو جلوی چشمت میاره و وقت قرارداد و معامله با آرزوهای مثبت رو به تعویق میندازه

 

و هی با زیرمیزی گرفتن با افکار بد زدو بند میکنه.

 

برای اینکه برسی به چیزایی که میخوای باید یه فوت و فنی تو خودت کشف کنی.

 

حداقل از رو دست بغل دستی ات نیگا کن ببین قضیه فوت کوزه گری چیه یاد بگیر.

 

بعد هم صبح به صبح، فرقون ،فرقون،مثبت اندیشی خالی کن تو ذهنت،

 

ملات تلاشو آماده کن،اصول ساختمون سازی رو هم رعایت کن،

 

 یه معمار حرفه ای کسیه که از یه زمین شیب دار ذوزنقه ای توی یه کوچه باریک

 

 خونه ای خوش نما طراحی کنه و بسازه.توکل به خدا ساختمون هدفو بساز.

 

بسم الله......................فقط بلند پروازی نکن،۲طبقه کافیه،برج نساز...........

 

 موفق باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 0:13  توسط دریـــــــــــــا  | 
 

سلام

حال و احوال ؟خوبین که؟

محرمم اومد با حال  وهوای خودش  چه بخواهی و چه نخواهی پیرهن مشکی ات

از کمد لباس بیرون میاد و بر هیبت چروکیده ات می شینه تامحرم

  و صفر باشه که تو رو مث بهار زنده کنه و یه بار دیگه خدا رودر نزدیکی 

 خودت احساس کنی .این مشکی همون رنگ عشقه که باید تو رگای خونی ات جاری بشه.

ایشالله بهترین استفاده رو از این روزا بکنیم

واسه همین یه مصاحبه ی تلفنی ترتیب دادم با دکتر شر حبیل،مشهور به شمر،فرزند ذی الجوشن، 

فارغ التحصیل دانشگاه امویان در رشته فلسفه و الهیات!!

 

آنچه در زیر اومده خلاصه ایه از این گفتگو.

 

-الو !دکتر ذی الجوشن؟

 

-هان .فرمایش؟

 

-سلام علیکم!حال شما خوبه؟

 

-ای همچین،اگه وقت کنم!

 

-زیاد مزاحم وقت گرانقدر شما نمیشم،غرض شخم زدن تاریخ بی سروپایی شماست.

 

-درست صحبت کن،می دم این تیر و طایفه به جا مونده مون که هنوز دارن خوب درس اجدادشونو تو دنیا پس میدن ،درست کنن ها!!طایفه رو حال میکنی؟اون موقع آتیش میسوزوندیم و خیمه،حالا خونه خراب میکنیم و بمب میسازیم!

 

-حالا زیاد احساساتی نشین ٬یه مقداری از جوونی خودتون بگین؟

 

-راسیاتش ٬تو طایفه بنی کلاب تخس تر از ما پیدا نمیشد.هر روز یک شتری،گاوی ،دست کم کره بزی می زدیم زمینو و نفله میکردیم.جوون بودیم دیگه،جوون و هزار جوونی!ننه ام می گفت:(به تیر و ترکه بابات رفتی!)البته ما آخرش نفهمیدیم کدوم بابا!ولی خب حلال زاده!به دایی اش میره که ما هیچ وقت ندیدیمش .تازه بزنم به تخته خیلی هم قلدر بودیم.ملت مث سگ ازم میترسیدن.

 

-دیگه چه فعالیت هایی(!)داشتین؟

 

-یه چند وقتی رفتیم تو لشکر ابوتراب .تو صفین ،شیکم دمشقی جماعت بود که سفره میکردیم و میریختیم رو دایره وبعد سیخ و کباب و برو بریم......رو کم کنی بود دیگه،آخه کی دیده که یه شامی رو دست عراقی بلند بشه!توهم گرفته بودشون بدفرم!ابوتراب رو نمیدونم ودعوای ما بیشتر قبیله ایی و اینجور صحبتا بود به قول شماها سیکلماتیک(!).آخه یه مدتی هم ،بنا به مصلحت و زور و بازو ما به سمت شریف گنده لاتی طایفه رسیدیم. یه مدتی هم برای همین اراذل و اوباش و بقیه مردم تو مسجد حدیث میخوندیم. چیه باور نمیکنی،به جهندم!خب راس میگم.من حدیث میگفتم ،ملت زار زار عر می زد ببخشید ناله میکرد.

 

-این داستان ریخت و قیافه شما چیه؟داستان ابله رویی و این داستانا؟

 

-چی ...چی گفتی؟.....خط نمیده؟....الو!الو!....آنتن نمیده.....این جهنم خراب شده(!)اصلا آنتن دهیش

 خوب نیست،عینهو کوفه!

 

-پیچوند ما رو رفت!

 

-خوب صدا حالا داره یواش یواش میاد.

 

-ظاهرا خط خرابه و باید بگذریم چی شد رفتی تو لشگر یزید؟

 

-به هر حال هر آدمی یه ذره منافه داره که باید حفظش کنه.یه زمانی ابوتراب و بنی هاشم تو بورس بودند.یه زمانی هم یزید و دار ودسته نحسش.شما هم لابد با فوت وفن سرمایه داری و از این حرفها آشنایی.سیستمیه این بورس و بورس بازی!آدم باید همیشه چهار چشمی حواسش باشه که کجا تنور داغه و زود بچسبونه.

 

-و شما زود چسبوندی؟

 

-آره خب!پس چی؟اون زمان ما دیدیم که ای بابا،عمر سعد نفله که بند تنبونش را نمی تونه بالا بکشه،الکی الکی داره به ری و می و همه چی میرسه.خوب ما هم دیدیم اگر دیر بجنبیم کلاهمون پس معرکه است.تا دیدیم که دست و دل عمر می لرزه زود خود شیرینی کردیم وماموریت گرفتیم که اگر عمر شل اومد،ما به تنهایی پرچم اسلام(!)را حفظ کنیم.اگه بدونی حفظ این پرچم چه......از ما.....کرد؟خون دل خوردیم.......

 

-این جریان رو کم کنی فامیلتون،پسرای ام البنین(س)مخصوصا جناب عباس بن علی چیه؟همون قضیه امان نامه و گرفتن و سفارش از ابن زیاد؟میگم بدجوری ضایع شدین!

 

-الو!.......الو!.......باز خط نمیده ....صدا مفهوم نیس......سوال دیگه ای ندارین؟ما رو دارن می برن ،وعده !نوبت چوب نیم سوز ماست.اگه خواستی دو ساعت دیگه زنگ بکوب.

 

ارتباط تلفنی ما قطع شد و هر چه تماس گرفتیم ،دستگاه مورد نظر در دسترس نبود.آورده اند که وقتی مختار برای خون خواهی پسر ابوتراب به کوفه آمد،نرخ سوراخ موش در بازار آزاد تا سانتی متری دو هزار دلار رسید و دکتر ذی الجوشن که اوضاع را اینگونه دید،فرار را بر قرار ترجیح داد.بعدها معلوم شد به دست یاران مختار قیمه قورمه شده و به دندان سگ های فارس،سگ خور شده است.برای سرخی روی روح همیشه کباب آن موجود عجیب غریب بلند بگو لعنت بر یزید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 23:59  توسط دریـــــــــــــا  | 
 

                                                    مزاحم تلفنی خدا ...

دو ، چهار ، چهار ، سه .......... الو منزل خداست ؟


ببخشید سلام . این منم مزاحمی که آشناست


هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است


ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست


شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است


به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست ؟


الو ، الو ....... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد


خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست ؟


خدا صدای تو نمی رسد کمی بلندتر


صدای من چطور ؟خوب و صاف و واضح و رساست ؟


اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم


شنیده ام که گریه بر تمام درد ها دواست


............................


............................


خدا مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم


دوباره زنگ می زنم دوباره ........... تا خدا خداست ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 11:16  توسط دریـــــــــــــا  | 
 

وااااااااااااای چقده دلم برای اینجا تنگ شده بود

اینجا همیشه بوی دریا رو میده(من نه اون یکی دریا رو میگما)

ای وای ببخشید شرمنده سلام یادم رفت

سلاممممممممممممم

ممنون از همتون که منو فراموش نکردین حتی وقتی من سال به سال به وبتون نمیومدم

دستتون درد نکنه ایشالله دستتون برسه به ضریح شاه عبدالعظیم

هیچ توجه کردیم من بعد مدتها دارم آپ میکنم از بس همه گفتن خسته شدیم بابا آپ کن

منم که حرف گوش کن سریع گفتم چشمممممممم

خب بریم سر اصل مطلب تا وقتتونو بیشتر از این نگرفتم

فقط اولش یه توضیحی بدم:من برداشت های مختلفی از این داستان کردم

میخوام بدونم کدوم برداشتم درست تر بوده لطفا کمکم کنین

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم

نه دور از شوخی حتما برداشتتونو از این داستان بگین آخه برام مهمه

خیلی خب حالا به ادامه ی داستان توجه کنید

ماجرای ازدواج و انتخاب خوب از اون ماجراهائیه که امروزه بیشتر شبیه

افسانه ی رستمو دیو هشت سرو قضایای هفت خوان شاهنامه اس

آنجا که سعدی علیه الرحمه فرمود:

بسی رنج بردم در این سال نو                        عیال زنده کردم بدین شعر نو

به هر حال جدای از این نگاه تاریخ شناسانه به مقوله ی ازدواج دیالوگ های زیر خوندنیه

اگرچه بدرد ما نمیخوره ولی مثل دو بیتی های حیدر بابا!مفید و آینده نگره.

 

پدر به پسر:دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی.

پسر:عمرا.من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.

پدر:اما دختر مورد نظر من ،دختر بیل گیتس است.

پسر:آهان.من همیشه تابع پدر و مادرم هستم!شما که بهتر میدانید.

 

پدر به نزد بیل گیتس میرود و میگوید:برای دخترت شوهری سراغ دارم.

بیل گیتس:اما هنوز برای دختر من خیلی زود است که ازدواج کند او میخواهد درسش را ادامه بدهد.

پدر:اما این مرد جوان قائم مقام مدیر عامل بانک جهانی است.

بیل گیتس:اوه،که اینطور!البته درسش تمام شده تا همین جا که خوانده است بس است!

 

پدر در روز سوم به دیدار مدیر عامل بانک جهانی میرود.

پدر :مرد جوانی برای سمت قائم مقامی شما سراغ دارم.

مدیر عامل:اما من به اندازه ی کافی معاون دارم!

پدر :اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

مدیر عامل:اوه،چه جالب.حالا که فکرش را میکنم میبینم خیلی وقت است یک معاون جوان نیاز دارم.

و زندگی شیرین میشود .......................

نتیجه ی اخلاقی:حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم میتوانیدچیزهایی بدست آورید.

اما باید روش مثبتی برگزینید.

ها چی شد شما مث من هنوز تو شوک هستین یا براتون اصلا جالب نبود

راستش نمیدونم اسم این کار باباهه رو چی میذارین؟

زرنگی؟شجاعت؟عقل سلیم و باهوش؟.............

خلاصه هر چی میذارین لطفا برام بنویسین میخوام بدونم چه برداشتی دارین

موفق باشید و سربلند

یا حق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:12  توسط دریـــــــــــــا  |